خرید بک لینک
«وقتی مردان، زنان را روسپی میخواهند، زنان روسپیگری میکنند». فایلهای صوتیام را گوش میدادم و این جمله حسابی من را توی فکر برد. میگذارم هر کسی برداشت خودش را داشته باشد اما برایم سؤال است که آیا روزی میرسد که فقط ظاهر زنها جذاب نباشد و کسی از فضیلتها و حسنهای باطنیشان بگوید؟ روزی که زیبایی با عمل جراحی و رنگمو بهدست نیاید و روزی که مردها از مرحله شهوتخواهی بگذرند و به مرحله خردورزی برسند؟ *عنوان؛ نام شعریست از احمد شاملو. ۱۳۹۶/۱۰/۰۳ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 8:10

توی خیابانام و فکر میکنم با همه خبرهای بد و ناخوشایند و زلزلهای که هر لحظه ممکن است ما را یکجا با خاک یکسان کند، مردم هنوز چقدر از خرید کردن لذّت میبرند. مثلاً خودم دارم میروم شهرکتاب تا در بیپولی اول ماه، خودم را یک مرتاضِ بیخیالِ بینیاز به پول نشان بدهم. توی شهرکتاب به پسری که کتاب سرخ یونگ را توی بغل گرفته و دارد بقیهی قفسه را برای یافتن کتابهای دیگر کندوکاو میکند، حسودیام میشود. احساس نادانی بهم دست میدهد از اینهمه کتابهایی که هنوز نخواندهام. شبح یونگ را بالای قفسه میبینم که همانطور جدی و اخمکرده با عینک دورفلزی گرد ازم میپرسد چرا کتابم را نمیخری؟ خجالت نمیکشی از من فقط سه، چهار تا کتاب خواندهای؟ با خودم نام میبرم. انسان و سمبولهایش، انسان در جستجوی هویت خویش، راز گل زرین، رؤیاها و... . پشت میکنم به یونگ و میروم سراغ قفسهی داستان. کنار خویشاوندان نزدیکترم. ایشیگورو از روی جلد یکی از کتابهایش بهم لبخند میزند. بعد از اینکه نوبل گرفته، بهترین جای شهرکتاب را به او دادهاند. بهجایاش دلم برای دنیس جانسون میسوزد که مُرده و خیلیها از کتابش خوششان نیامده. دختری که با پدرش مشغول گشت زدن است، بهش برمیخورد که چرا اشعار نیما را گذاشتهاند روی شیدا و صوفیِ چیستا یثربی. پدرش محتاطانه میگوید: شعرهای نیما بود! دختر میگوید: هر چی، نباید میذاشتنش روی ک

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 8:10

شب یازدهم و دوازدهم از هزارویک شب، حکایت گدای اول از مدخل «حمّال و دختران» بازنمایی عقدهی ادیپ است و عجیب اینکه در خوانش اول اصلاً متوجه آن نشده بودم. گدای اول و پسرعمویاش همزمان به دنیا آمدهاند. این همزمانی میتواند نشانهی این باشد که گدای اول و پسرعمویاش در واقع دو ساحت و یا دو جنبه از یک فردند. همانطور که پدر/ عمو هم یک شخصیت واحدند. پسرعمو روزی از گدای اول میخواهد که با او به زیر زمین بیاید. و معلوم است که زیر زمین نماد ناخودآگاه است. او در زیرزمین انواع خوراکیها و لوازم موردنیاز را فراهم کرده و در حالیکه دختری به همراه دارد به گدای اول میگوید آنان را دفن کند. گدای اول موافقت میکند. سپس بیآن که به عمویاش چیزی بگوید راهی شهر خویش میشود. آنجا متوجه میشود که پدرش را مخالفان کشتهاند، وزیر نیز با او به دشمنی برخاسته. گدای اول به یاد میآورد که در کودکی طی یک حادثه، تیری به چشم وزیر زده است و حالا وزیر در پی انتقام، چشم «چپ» او را درمیآورد. گدای اول فرار میکند و به شهر عمویاش بازمیگردد. عمو در غم فرزند است و گدای اول تصمیم میگیرد ماجرای زیر زمین را به او بگوید. آنها با هم محل سرداب را پیدا میکنند و پسرعمو و دختر را مُرده مییابند. عمو، پسرش را نفرین میکند. در شب دوازدهم ماجرای دیگری فاش میشود. وقتی گدای اول از عمو میپرسد که چرا پسرت را که مُرده نفرین می

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 8:10

صفحه بندی